خانه
چتباکس
سرگرمی
عکس
بازی
  سخنان ارزشمند بزرگان:
 
علی عزیز کاربر برتر شد
 درجه: گرافیست
 انجمن: انجمن قاطی
 تعداد رای: 21
تاپیک برتر این ماه
 عنوان: استایل vbflat
 توضیح: با استایل زیبا ویبی فلت در خدمت ...

این انجمن با آمار بازدید و رتبه واقعی و بسیار ایده آل ، مکانی مناسب برای میزبانی شماست چرا که امروزه بسیاری از وبسایت ها با ساخت آمار تقلبی بازدید و رتبه باعث ایجاد نا امنی در فضای نت شده و با میزبانی آمار نامناسبی از بازدید کنندگان را به درخواست دهندگان منتقل کرده و در نتیجه قرار دادن در این وبسایت ها کاملا بیهوده میباشد ما با میزبانی در پلن های متنوع با قیمت های بسیار مناسب ، امکان دیده شدن شما توسط هزاران وبمستر در طول روز را فراهم نموده است

  • بنر در ناوبار قیمت 30 روز اجاره این پلن فقط 35 هزار تومان 468x60
  • بنر در ناوبار قیمت 30 روز اجاره این پلن فقط 35 هزار تومان 468x60
  • بنر در ناوبار قیمت 30 روز اجاره این پلن فقط 35 هزار تومان 468x60
  • بنر در ناوبار قیمت 30 روز اجاره این پلن فقط 35 هزار تومان 468x60
  • مبلغ به ریال وارد شود, قبل از پرداخت لطفا با ما تماس بگیرید


    مبلغ:

    نام:

    ایمیل:

    توضیح:




    صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234
    نمایش نتایج: از 31 به 39 از 39

    موضوع: رمان همخانه ارواح جدید

    1. Top | #31
      singel آنلاین نیست.
      50
      0

      عنوان کاربر
      Member
      تاریخ عضویت
      Oct 2016
      شماره عضویت
      84
      تشکر ها
      0
      تشکر شده 15 بار در 10 ارسال.
      من هنوز منتظر نظراتون تو قسمت نقد یا پروفایلم هستتم

      روی زمین افتاده بودم و به بالا سرم نگاه میکردم ، ارغوان نمیخواست من و ببخشه ؛ منی که شرمندش بودم و شاید هم نگران خودم که چطور باید با خانوادش رفتار کنم
      یکی از خانوم ها متوجهم شد و سریع به سمتم اومد ، چادر گل گلی سفید سرش کرده بود و موهای حناییش و فرق باز کرده بود ،لپهای سرخی داشت و چشماش ریز و قهوه ای بود با مهربونی دستشو طرف دراز کرد تا بلند شم : خانم بلند شو ببینم حالت خوبه ؟ میشناسی این بنده خدا رو ؟
      به کمکش بلند شدم ، ارغوان هنوز کنارم وایساده بود ، سنگینی نگاهش و احساس میکردم ؛ با مهربانی دست زن و فشردم و گفتم:ممنون ، حالم خوبه اون دختر دوست من بود ، بهترین دوستم کسی از بچگی باهاش بزرگ شدم و حالا انقد دردناک از دستش دادم
      احساس کردم ارغوان مثل مگس داخل گوشم وز وز کرد : بهش و تو منو کشتی ! مگه من بهترین دوستت نبودم
      گوشام و گرفتپ و داد زدم :آره لعنتی تو بهترین دوستم بودی اما مردی تو مردی لعنتی دست از سرم بردار ...ارغوان مرده تو روحی تو جنی تو آدم نیستی !
      توجه تمام مردم به من جلب شده بود حتی اون زن دستم و رها کرد و کمی دور تر وایساد ...
      آه مر حسرتی کشیدم ، دنبال ارغوان میگشتم ، سرش داد زدم باید ازش معذرت میخواستم ! پشت سرم نبود ، به سمت دره رفتم و از کنار آدمایی که مات و مبهوت من و نگاه میکردن گذشتم و زمزمه میکردم :ارغوان کجایی ؟ ارغوان داری میترسونیم !نکنه داریم قایم موشک بازی میکنی ؟!
      نزدیک بود از فرط دیوانگی بیفتم پایین که یکی آستین مانتوم و گرفت و کشیدم سمت جاده ؛ مثل مسخ شده ها نگاش کردم ، تیشرت سورمه ای با شلوار جین مشکی
      داشت ، میشد گفت قدش بلنده ، موهای مشکی مجعد و چشم ابروی مشکی ، چشماش به خاطر گریه قرمز شده بود ...دستشو از آستین مانتوم کشیدم و با چشمای درشت کرده گفتم :تو کی هستی ؟
      بدون اینکه حرفی بزنه خوابوند تو گوشم ؛شوکه شدم توی این مدت هر چیزی دیده بودم جز اینکه کسی دستش روم بلند شه ؛ دوباره زمزمه های ارغوان و مثل وز وز توی گوشم احساس کردم : داداشم اومده میخواد انتقام خواهرش و ازت بگیره !
      مثل جن زده به پسر روبروم نگاه کردم ، هیچ شباهتی به ارغوان نداشت ، چهرش معمولی بود خیلی معمولی با اخمی که روی پیشونیش بود قلبم ریخت : اه اه آقای نامدار خودتونید ؟
      _چیه جن دیدی ؟
      سرم و پایین انداختم : نه ..نه فکر نمیکردم به این زودی برسید
      بهم نزدیک تر شد : بهتر بود بگی از روبرو شدن با حقیقت و گفتن حرف راست ترسیدی ، نه از اومدن من
      سرم و به نشونه ی نه تکون دادم : نه ..نه ..نه تو امیر حسین نیستی ! تو یکی دیگه ای اومدی اینجا من و اذیت کنی
      طوری گنگ نگاهم می کرد که انگار دیوانم !
      _فکر نکن با این مظلوم نمایی ها میتونی خودتو بی تقصیر نشون بدی ! هر بلایی سر خواهر من اومد مقصرش تویی ؛ همین تویی که مثل دیوانه ها روی زمین افتاده بودی و با خودت حرف میزدی ، همین تویی که ارغوان و صدا میزدی ! ببین کوچولو من الان آرومم چون ارغوان دیگه برنمیگرده چه من تو یا هر کسی دیگه رو اینجا خفه کنم ؛ اما مادرم ، مادرم ...اگه بفهمه چه بلایی سر دخترش اومده دق میکنه ! لعنتی تو میدونی مادر چیه ؟ میفهمی مادری که بچش بمیره چه بلایی سرش میاد ؟! نه تو کهومادر نداشتی این چیزا رو بفهمی
      دستم و گذاشتم جلوی لبهام : نه دیگه تموم شد ، تند تند قضاوت نکن ، تو ..تو از کجا میدونی تقصیر منه ؟ من بدبخت که تو خونه نشسته بودم
      داد زدم : تو که هیچی نمیدونی برای چی قضاوتم میکنی ؟ من عاشق ارغوان بودم تو حق نداری بگی من کشتمش ، آخه مگه من چه پدر کشتگی با بهترین دوستم داشتم
      صدام و بلند کرده بودم و گریه میکردم ، دلم میخواست زودتر برگردم تهران و تموم کنم این بی پناهیام و اینکه هر کی از راه برسه من و مقصر تموم بدبختیاش بدونه عذابم میداد
      سردم شده بود ، مثل چند ساعت قلب لرزم گرفت ؛ همه با لباسای گرم نظاره گر لاشه ماشین و جسد سوخته ارغوان بودن و من با یه مانتوی نازک مشکی ؛ آخ چقد دلم میخواست الان مثل همه توی خونم نشسته بودم و پاهام و دراز میکردم و با گوشیم ور میرفتم کاش به این سفر نمیومدم کاش زندگیم و فدای دانشگاهی که آخر نتونستم برم نمیکردم ، وجودم شده بود پر از کاشایی که دیگه برنمیگرده ؛ با خشم نگام کرد به خودم اومدم و بهش نگاه کردم چشمای قرمزش با اون اخم کذایی وحشتناک تر شده بود ، بایدم عصبانی میشد منم اگه خواهرم میمرد از اینم بدتر میشدم ، امیر حسین خیلی سعی میکرد خودش و نبازه دستاش و مشت کرده بود و محکم روبروم وایساده بود ؛ همون طور هاج و واج نگاهش میکردم که آستین مانتوم و گرفت و با خودش کشید ؛ به سمت یه ماشین بردم و بعد از باز کردنش هل دادم صندلی عقب و با تحکم گفت
      _ارغوان نیست اما تو رو دوست داشت نمیخوام توی اون سرما یخ بزنی
      چشمام از تعجب گرد شده بود سرش و به نشونه تاسف تکون داد و رفت
      حالم وصف شدنی نبود ینی من انقد بدبخت شده بودم که همه دلشون به حالم بسوزه حتی اگه من و دشمن خودشون بدونن ؟
      صدای زنگ موبایلم بلند شد ، با دیدن اسم بابا لبخند تلخی زدم و جواب دادم
      _سلام بابا
      _سلام دخترم
      با ترس و دلهره منتظر موندم ببینم چی میخواد بگه
      _دنیز گوش میدی؟
      _بله
      _چرا برنگشتی تهران؟هنوزم کاری داری تو اون خراب شده ؟
      _بر میگردم بابا
      _گوشیو بده ارغوان بهش بگم تا فردا باید تهران باشید ، اصلا الان کجایی ؟
      به آیینه کنار راننده نگاه کردم ، ارغوان با لباس سیاه بلند و لبخندی که از اون فاصله هم مشخص بود از کنار جمعیت به سمتم میومدم ؛ گوشی از دستم افتاد و دستگیره رو گرفتم تا بازش کنم ، قفل بود تا اومدم قفل و باز کنم احساس کردم کسی کنارم نشست ، از ترس پاهام توان راه رفتن نداشت همون طور نشسته بودم و به جلو نگاه میکردم ؛ دستش و روی پاهام گذاشت چشمام و بستم و جیغ کشیدم ، به سمتش برگشتم نوشین بود با اخم بهم نگاه میکرد : چرا داد میزنی من که با تو کاری ندارم
      سعی میکردم لبای آویزونم و جمع کنم : من که میخواستم بهتون کمک کنم چرا اون پیرزن و کشتین ؟
      _ما نکشتیمش !
      _اگه شما نکشتینش پس کی این طور بیرحمانه اون مادر و پسر و تو آتیش سوزوند ؟
      لبخند زد : تو
      داد زدم : نه من که اون موقع اونجا نبودم !

    2. Top | #32
      singel آنلاین نیست.
      50
      0

      عنوان کاربر
      Member
      تاریخ عضویت
      Oct 2016
      شماره عضویت
      84
      تشکر ها
      0
      تشکر شده 15 بار در 10 ارسال.
      شرمنده پست کوتاه شد ، پس فردا سه تا امتحان دارم ولی سه شنبه دو تا پست بلند میزارم
      مثل همیشه من و تو خماری گذاشت و غیب شد ...
      امیر حسین در جلو رو باز کرد و از آیینه با اخمی که نمیخواست باز شه به من نگاه کرد ، به دستام زل زدم و شروع کردم به شکستن رگاش ...
      _بابات زنگ زد
      به گوشی ای که هنوز روی زمین افتاده بود نگاه کردم ،من تلفن و قطع نکرده بودم و مثل دیوانه ها با یه آدم مرده حرف زدم !
      _چی گفت ؟
      ماشین و روشن کرد و بدون اینکه جوابم و بده راه افتاد
      کلافه گفتم:پس ارغوان چی ؟
      _برای شناسایی میبرنش پزشکی قانونی ، تو مطمانی ارغوان تو ماشین بوده ؟
      بدون معطلی گفتم : آره مطمانم خودم اوردمش !
      یهو پاشو گذاشت رو ترمز و با چشمای گرد به من نگاه کرد ، تازه فهمیدم چه گندی زدم و به خاطر گفتن حقیقت مستحق این خشم هستم ، خواستم بحث و عوض کنم ، خودم و ناراحت نشون دادم و گفتم : من عقلم و از دست دادم این روزا شما حرفا من و جدی نگرید ، اصلا میدونین من دیوونه شدم انقد توی اون خونه چیزای عجیب غریب دیدم که عقل از سرم پریده ،نگفتید پدرم بهتون چی گفته ؟
      نمیدونم حرفم و باور کرد یا نه ، بعد از شنیدن حرفام برگشت و دوباره راه افتاد ، این روزا همه یه جورایی تو خماری میذاشتنم یکی مثل نوشین که به من گفت تو خونه پیرزن و آتیش زدی و یکیم مثل امیر حسین که جواب سوالام و یکی درمیون جواب میداد ؛ داغ مرگ ارغوانی دیگه برای همه مرده بود جز منی که هنوزم میدیدمش ؛ چنان تاثیری روی مغز و روانم گذاشت که حتی نمیتونستم انکار کنم که من مسبب مرگش بودم ؛ باز هم به پنجره خیره شدم نمیدونستم میخواد کجا ببرتم شاید میخواست من و به خاطر بلایی که سر خواهرش اوردم سربه نیست کنه ؛ سوال کردم :کجا میریم ؟
      _تهران
      تعجب کردم، جسد سوخته ارغوان هنوز توی اون بیابون بود و برادرش میخواست برگرده تهران
      دوباره به آیینه نگاه کردم ، احساس کردم صورتش خیس شده و در مقابل چیزی روی پام در حال تکون خوردنه ؛ به پاهام نگاه کردم یه دست کبود با ناخن هایی که آبی به نظر میرسیدن دستام و نوازش کردن و من با چشمای درشت و بدون اینکه حرفی بزنم به جلو نگاه کردم ؛ مثل بچه هایی که از ترس تاریکی میرن زیر پتو تا ازشون محافظت کنه ؛ شالم و روی صورتم کشیدم چشمام و بستم و نفسم و حبس کردم ...
      صدای امیر حسین باعث شد کمی از شالم و از صورتم کنار بزنم
      _آدرس اون خونه لعنتی و بده
      با تعجب پرسیدم : مگه نمیخواستی بری تهران
      تا بخواد جواب بده به پاهام نگاه کردم ، دیگه نوازشم نمیکرد دیگه دستی نبود ؛ لبخند زدم و شالم و کنار زدم
      _تو رو میرسونم اونجا وسایلت و جمع کنی خودمم باید برم پزشکی قانونی ؛ سه چهار ساعت دیگه میام دنبالت میرسونمت خونتون
      _میزارن ارغوان و بیاری ؟
      پوزخند زد : برات مهمه؟
      جوابش و ندادم و به بیرون خیره شدم
      _آدرس ؟
      نمیخواستم دوباره برگردم به اون خونه نمیخواستم جایی و که بهترین افراد زندگیم و از پیشم برده بود و دوباره ببینم از روی ناچاری آدرس و گفتم ...
      بعد از نیم ساعت رسیدیم ،خواستم از ماشین پیاده شم که گفت : کلید داری ؟
      دستم و تو جیب مانتوم کردم جز گوشی که لحظه آخر برداشته بودم چیزی تو جیبم نبود ؛ سرم و به نشونه منفی تکون دادم از ماشین پیاده شد و به سمت در رفت ، به کمک آجر های کنار در از دیوار بالا رفت ؛ منتظر شدم در و باز کنه ، اما انگار من و یادش رفته بود چون صدای راه رفتنش و برگایی که زیر پاش خرد میشد و میشنیدم
      با مشت به در کوبیدم : در و باز نمیکنین ؟هوا سرده
      جوابی نداد ، سمت ماشینش رفتم و دوباره داخلش نشستم ، گوشیم و از جیبم در اوردم و شمارش و گرفتم هر باز این جمله رو خانومه تکرار میکرد :مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد ...
      در و باز کردم خواستم دوباره در بزنم که در به حالت وحشیانه ای باز شد و به صورتم خورد ؛ دهنم و باز کردم که هر چی از دهنم در میاد بار امیر حسین کنم اما جلوی دهنم و گرفت و کشیدم تو خونه ....
      آروم دست سردش و از صورتم برداشت و بدون اینکه مهلتی برای غر زدن بهم بده گفت : دردت گرفت ؟
      فقط سرم تکون دادم
      _پس دردت گرفته
      شالم و گرفت و من و دنبال خودش کشوند ، یاد صبح افتادم که گوشی ارغوان خورد شده روی زمین بود و من امروز گفتم گوشیش و با خودش برده و اون لکه های خون !
      یهو سر جام وایسادم و با خشم گفتم : کجا میبری من و دیوونه ؟
      بدون اینکه شالم و رها کنه گفت : تو سگ کشیم بلدی ؟
      _کدوم سگ ؟
      به روبرو اشاره کرد یکی از سگا روی اون یکی افتاده بود ...
      دو تا دستم وجلوی دهنم گذاشتم تا جیغ نزنم ؛ من کشته بودمشون ؛امیر حسین روی زمین نیم خیز شد
      _ فک کنم با تبر خلاصشون کردی جون خونا از دم اتاقا تا اینجا ادامه داره !
      _چرا همش میخوای من و قاتل کنی ؟
      پوز خند زد : نیستی ؟
      حق به جانب گفتم :من تو عمرم یه مورچه رو نکشتم چه برسه به دوستم و حالا هم سگا که ازشون مثل خودشون میترسم !
      چشمم افتاد به یه تکه از گوشی که کنار باغچه افتاده بود ، سریع رفتم و کنار باغچه نشستم پام و گذاشتم روش ...
      هنوز داشت به لکه خون نگاه میکرد ، گفت : بلند شو میخوام اونجایی که ارغوان دو هفته توش زندگی کرده و ببینم ...
      استرس تمام وجودم و گرفت ، چمدون، آینه شکسته ...
      _من نمیام تو میخوای بری تو اتاق ، اتاق اولی که درش به باغ نزدیک تره اتاق ارغوانه و اون دری که پله ها کنارشن اتاق من ؛ پس اتاق من نرو
      بلند شد و آروم آروم بهم نزدیک شد ، فکر کردم زیر پام و دیده و اومده ببینه چی قایم کردم اما رو صورتم میخ کوب شده بود ؛ با پرویی گفتم :به چی نگاه میکنی ؟
      _طفلک ، گونت کبود شده ؛ حالا فکر کن خواهر بدبخت من کلا صورتش سوخته بود ؛ تازگیا پسر دوست بابام ازش خاستگاری کرده بود ، ارغوانم گفت تا درسم و تموم نکنم توی شهرستان به ازدواج فکرم نمیکنم
      اشک توی صورتم میریخت و توان پاک کردنش و نداشتم ، دستم و روی گوشم گذاشتم تا صداش و نشنوم اما بازم صداش و میشنیدم ...
      _بابا که مرد ارغوان نه سالش بود من چهارده مثل سگکار میکردم تا یه وقت چیزی کم نداشته باشه ، دلم میخواست تنها خواهرم هر چیزی بخواد داشته باشه ،واسه همینم تا گفت با دنیز میخوام برم مخالفت نکردم...
      با شرمندگی دستام و از روی گوشم برداشتم و نگاهش کردم ...
      _بعدم مامان گفت ، از بچگی بی مادر بزرگ شدی و اینکه مادرت توی تیمارستان مرد تو هیج وقت نخواستی این و باور کنی
      از نوع حرف زدنش بدم اومد از اینکه من و بی مادر خطاب کرد بدم اومد
      داد زدم :نه ،دروغه مامانم مریض شد نه دیوونه ...مامانم مهربون بود همیشه من و بغل میکرد ، آخرین باری که دیدمش بوسم کرد و گفت تو دختر خونه ای از این به بعد هوای بابات و داشته باش
      _نمیخواستم ناراحتت کنم اما داغ ارغوان خیلی سنگین تر ازاین حرفاست که بخام اینطوری خودم و آروم کنم
      لبخند تلخی زدم : ینی با نابود کردن من آروم میشی ؟
      کلافه دستش و توی موهاش کرد و گفت : بابات به مامانم زنگ زده گفته که دنیز پیش ارغوان نیست ، مامانم زنگ زد به من گفت با ارغوان و دنیز برگردید خونه ! و حالا من موندم چطور به مادرم بگم دیگه منتظر خواهرم نباشه؟
      صداش و بلند کرد :چطوری ؟
      _نمیدونم ...نمیدونم
      پشتش و به من کرد تا بره ،یهو برگشت سریع یه قدم عقب رفتم و پام و روی تکه ای از گوشی خرد شده ارغوان گذاشتم
      _نمیخوام خونه رو ببینم ، میرم دنبال کارای ارغوان ،تو هم وسایلت و جمع کن

    3. Top | #33
      singel آنلاین نیست.
      50
      0

      عنوان کاربر
      Member
      تاریخ عضویت
      Oct 2016
      شماره عضویت
      84
      تشکر ها
      0
      تشکر شده 15 بار در 10 ارسال.
      نفس راحتی کشیدم و بعد از شنیدن صدای خرد شدن برگ ها و باز و بسته شدن در به سمت اتاقا رفتم ، از پله ها بالا رفتم و در اتاق دوم و باز کردم ، همه چیز مثل سابق بود با این تفاوت که صندلی عقب تره و هر تکه از آیینه تصویر کسی و نشون میداد ...
      به سمت تکه ها رفتم ، خم شدم و هر کدومشون و از زمین برداشتم تا کنار هم قرار بگیرن و تصویر واضح تر شه ، خیره موندم به تکه های آیینه که هزار تصویر از نوشین روش نقش بسته بود ...

      ***
      _مامان ، این خانوم کیه ؟
      حمیرا لبخند مصنوعی زد :نیره جان ایشون کبری خانم رفیق گرمابه و گلستانه منه
      نوشین لبش و گزید و پس گردنی محکمی به نیره زد طوری که گردنش کاملا به جلو خم شد
      _تو کبری خانوم رو نمیشناختی ؟ این خانوم دایه دختر میرزاست
      نیره چشماش و گرد کرد و با تعجب گفت:نه ...مامان نوشین راست میگه ؟
      حمیرا سرش و به نشونه مثبت تکون داد
      نیره با عشوه نزدیک کبری رفت : خاله جان منم دلم میخواد بیام پیش خواهرم راستی اسمش و چی گذاشتید ؟
      کبری خندان گفت : مریم ، مریم اسم خواهر جدیدتونه
      اما عزیزم من تو رو نمی تونم اونجا ببرم ..
      نیره زیر لب باشه ای گفت و از د بین اتاق ها به اتاق اول رفت ؛ کبری که انگارش دیرش شده بود ، سریع از اتاق بیرون رفت و از پشت در اتاق با حمیرا و موشین خدافظی کرد ...
      دنیز ، دنیز ، دنیز
      تکه های آینه دیگه هیچ تصویری نداشت جز تصویر من ؛
      چشمام و محکم بستم ، مادرم بیچاره مادرم که اسیر سرنوشتی شد که پدربزرگش براش رقم زده بود ، دلم بدای مادر جون تنگ شده بود شاید بیشتر از بابا ؛ یاد حرف امیر حسین افتادم "مادرت توی آسایشگاه مرد "
      یاد صندوقچه ای افتادم که ارغوان گفته بود توی این اتاقه ...
      دور تا دور اتاق گشتم ؛ بالخره پیداش کردم ،صندوق بزرگی بود که داخل کمد مشکی رنگ و زیر انبوهی از وسایل بود ، بیرون اوردمش و خاکش رو با دست تمیز کردم ، روی زمین نشستم ، صندوق رو روی پام گذاشتم و بعد از کمی ور رفتن بهش بازش کردم ؛داخلش دو عروسک بافته شده بود چشمای یکی از عروسکا با دکمه قرمز دوخته شده بود ،موهای بلندشون با نخ درست شده بود و از فرط بلندی روی دستم افتاده بود ، یه برگه سفید که روش لکه قرمز رنگ مثل لکه خون بود و یک دفترچه
      یادداشت و چند آلبوم عکس که خاکی بودن ؛ آلبوم بیرون آوردم و شروع کردم به ورق زدنش ...
      اولین عکس دو تا نوزاد با صورتش های تپل و تقریبا کچل
      عکس های بعدی پر بود از این دو قلو ها ولی دیدن آخرین عکس آلبوم کاملا متعجبم کرد همون مرد غریبه کنار زنی ایستاده و دستش و دور بازوی زن حلق کرده بود ! دستم و جلوی صورتم بردم و چشمام و بستم شاید تنها کسی بود که هنوز هم نمیدونستم کیه و چرا امروز صبح نزدیک خونه کبری دیده بودمش...
      عکس و به سختی از آلبوم کندم ،پشتش نوشته شده بود "درشکه چیه میرزا عبدا... میری و همسرش پوران قبل از متارکه ،سال هزار و سیصد و هفده هجری "
      شده بودم مثل کسایی که لنگ یک تکه یه پازل هزار تکه این و دقیقا تا میخوان تمومش کنن یه تکش گم میشه...
      دفترچه یادداشت زیاد قدیمی نبود ، آبی رنگ بود و کنارهاش عکس گل داشت ، دفترچه رو برداشتم و از اتاق دوم به اتاق اول رفتم ؛ همونطور که به جلد دفترچه نگاه میکردم کنار پشتی نشستم و پاهام و دراز کردم
      صفحه اول نوشته شده بود ، گل ها در تمام زندگانی من مهربان بودند و عاشق ، عشق در گلها بیداد میکرد کاش گل های خانه ی مادریم هنوز هم با طراوت بود ...
      و پایینش نوشته شده بود گلشید ، تاریخ : هزار و سیصد و هشتاد و چهار
      دفترچه مادرم بود ، چقد دوست داشتم همین الان بخونمش اما زنگ گوشیم مانعم شد ...
      سریع چمدونم و که حتی یک بارم نیازم نشد برداشتم ، پالتوی قرمز رنگ با شلوار جین آبی پوشیدم ... همه جای خونه رو از نظر گذروندم ، تمام اتفافاتی که افتاده بود ... ارغوانی که در تمام این مدت کنارم بود و حالا نیست.
      دفترچه رو توی جیب پالتو گذاشتم و با چمدون از اتاق بیرون رفتم ... سگ های مرده ، گوشی شکسته شده و لکه های خون به هیچ کدوم نگاه کردم ، ازکنارشون رد شدم ، به در که رسیدم به پشت سرم نگاه کردم ، حمیرا کنار نوشین و نیره برام دست تکون میدادن
      ماتم برده بود ، همین طور بهشون خیره شده بودم و دم نمیزدم ؛ چشمام بستم و بدون اینکه دوباره نگاهشون کنم در خونه رو باز کردم ؛ امیر حسین داخل ماشین نشسته بود ،صندوق و زد وسایلم و داخلش گذاشتم تا خواستم جلو بشینم گفت : چمدون ارغوان و نیاوردی ؟
      _مگه لازم بود ؟
      از ماشین پیاده شد ، روبروم وایساد و گفت : کلید و بده
      از جیبم کلید و دراوردم و بهش دادم ؛ سرش و تکون داد و سمت خونه رفت
      بدون فکر کردن گفتم :در و باز نکن
      بدون اینکه برگرده گفت : چرا اونوقت ؟
      با لکنت گفتم : اون..جا خانواده زندگی میکنه اول در بزن !یا بزار من برم بیارم
      با تعجب برگشت ، با دیدن قیافه ی من پوز خند زد و گفت : ببینم تو از اول دیوانه بودی یا اومدی اینجا اینجوری شدی ؟ برو تو ماشین تا برگردم
      سوار ماشین شدم و در و بستم ... دفترچه رو برداشتم و شروع کردم به خوندم "دیروز بعد ازکلی کلنجار با مامان و احمد بلاخره راضی شون کردم برای بهتر شدن حالم برم یه شهر دیگه جایی که هیچ کس نتونه با زخم زبوناش اذیتم کنه ، فقط دلم برای دنیز کوچولوم میسوخت که باید توی این سن و سال بدون مادرش راهی مدرسه شه ، منم میخواستم مثل همه ی مادرا آرامش دختر و شوهرم و تامین کنم اما نشد... امروز با احمد به خونه ی قدیمی ای که مامان میگفت برای پدرشه اومدیم ، قرار شد احمد توی تمیز کردن خونه کمکم کنه و بعد برگرده تهران تا مادرش بهش نگاه چرا زنگ زدم خونه نبودی یا اینکه بگه دنیز و بیار تا ببینم لاغر نشده باشه انقد این زنت بهش نمیرسه ..."
      امیر حسین در ماشین و باز کرد ، بدون هیچ حرفی راه افتاد ...
      خواستم ادامه دفترچه مادرم و بخونم که گفت:آیینه رو تو شکستی ؟
      _نه
      _چرا دروغ میگی ؟
      پرسیدم : کدوم دروغ
      _ینی نفهمیدی میخواستم بهت ثابت کنم دروغگویی ؟ ارغوان اگه خودش میخواسته برگرده تهران چمدونش برای چی هنوز تو خونس و تو گفته بودی وسایلشم جمع کرده و با خودش برده پس چرا وقتی ازت پرسیدم چمدون ارغوان و چرا نمیاوردی گفتی نمیدونستم لازمه ؟
      لال شده بودم هیچ حرفی نمیتونستم بزنم ، امیر حسین مثل یه پلیس عمل کرد و من مثل یه مجرم با سکوتم راضی به اعدام شدم ...
      _حرف نمیزنی ؟ نه ؟ نتونستم ارغوان و شناسایی کنم هیچ چیزش سر جاش نبود هیچیش ...خواهر من به این روز افتاده و تو اینجا نشستی راحت زندگیت و میکنی
      سکوت کرد منم جوابی نداشتم تا بهش بدم ، صدای موزیک و بلند کرد و من مثل عقب مونده ها هاج و واج به بیرون از پنجره نگاه کردم ...
      با ترس اینکه مبادا دفترچه رو از دستم بگیره ، داخل کیفم گذاشتمش و از دهنه باز کیف خوندم " احمد با محبتاش بهم میفهموند اینکه دیگه بچه دار نمیشیم خواست خدا بوده و مشکل ما نیست که نسلی از خانواده ما نمیمونه ،احمد تنها پسر خانوادش بود و همه خانوادش میخواستن نسلشون با احمد ادامه پیدا کنه ، یکی میگفت زن دون برای اینجور وقتاس یکی دیگه میگفت این یکی و طلاق بعد برو سراغ بقیه اما احمد انقدر به من لوس وفادار بود که خودم با رفتنم راه و براش هموار کردم ...
      بعد از رفتن احمد ، ساعت ده یا یازده شب بود که احساس کردم کسی صدام میزنه ،همیشه مامان میگفت این جور صداها به خاطر ترس از تنهاییه منم بیخیال صدا شدم و خوابیدم ، خانمان دو تا اتاق کنار هم داشت که من از اتاق دوم بیشتر خوشم اومد و اونجا رو برای خودم برداشتم ، احمد ظهر یک تخت برام خرید تا به قول خودش کمرم روی زمین درد نگیره و من چقد ذوق کردم از اینکه برای کسی مهمم ...ساعت چهار پنج بود که برای نماز صبح بلند شدم ، دوباره احساس کردم صدایی از اتاق اول میاد و سایه چند نفر داخل اتاق میفته از ترس زبونم بند اومده بود و فقط دلم میخواست احمد نمیرفت و الان مراقبم بود "
      امیر حسین چپ چپ نگام میکرد
      _گریه میکنی؟
      به صورتم دست کشیدم ، خیس بود

    4. Top | #34
      singel آنلاین نیست.
      50
      0

      عنوان کاربر
      Member
      تاریخ عضویت
      Oct 2016
      شماره عضویت
      84
      تشکر ها
      0
      تشکر شده 15 بار در 10 ارسال.
      سرم و به نشونه نه تکون دادم ، دوباره پرسید
      _:دلت تنگ شده ؟
      _برای کی ؟
      یه جلو نگاه کرد ، لرزش دستش روی فرمون و احساس کردم ، گفتم : آره تنگ شده برای همه اونایی که دوسشون داشتم و الان نیستن ، چون هیچ کدومشون وقتی که نیازشون داشتم نبودن ، همیشه تو زندگیم نبودشون و حس کردم مثل مادرم مثل الان ارغوان مثل معلم سال اولمون و خیلیای دیگه
      ماشین آروم میرفت و آهنگ به جای آروم کردنم روی مغزم درحال راه رفتن بود : میشه سریع تر برونی یا این آهنگ و خاموش کنی ؟
      _نه
      بیخیالش شدم و دوباره دفترچه رو باز کردم
      "دستام میلرزیدن و پاهام توان بلند شدن نداشتن ، توی اون تاریکی باید دنبال کلید برق میگشتم ، ناچارا مثل یه نابینا به دیوارا دست میکشیدم، بالخره پیداش کردم بعد از روشن شدنش ترس های احمقانم ریخت و از اتاق بیرون رفتم ...
      داخل آشپزخونه رفتم ، برقش و زدم پنجره بزرگی داشت ، چون پرده نداشت تمام باغ و میتونستی ببینی ، چنان اون موقع شب خوفناک شده بود که از نگاه کردنش منصرف شدم و شیر آب و باز کردم ، اما حتی یه قطره آبم ازش نیومد ، دو دل شدم که بخوابم و نمازم و فردا که هوا روشن شد بخونم یا نه ، به ترسم غلبه کنم برم با آب حوض وضو بگیرم ...کنار در وایسادم یا باید در بیرون و باز میکردم یا در اون یکی اتاق و ، بعد از کلی کلنجار رفتن در اصلی رو باز کردم و دویدم سمت حوض، چون پله ها زیاد بود خوردم زمین ، دامنم و بالا دادم یه زخم جزئی شده بود ، لبخند زدم و به هر طریقی بود وضوم و گرفتم ...
      صدای سگ ها از یه طرف صدای جیرجیرکا از طرف دیگه میترسوندم ، وسط باغ گیر افتاده بودم...
      خواستم دوباره بدوم سمت خونه اما صدایی شنیدم و مجبورا با چشمای گرد به سمت صدا برگشتم ، کسی من و صدا میکرد "
      دفترچه رو بستم دلم برای مادر بیچارم سوخت که اونم مثل من گرفتار این حوادث شده بود ، رو به امیر حسین که مشغول رانندگی بود گفتم : ارغوان چی شد؟
      _مگه قرار بود چیزی بشه ؟
      کلافه پرسیدم : نمیشه خاکش کرد ؟
      _نه ، سنگ قبر خالی میزاریم !
      _پس مادرت چی ؟
      اون از من کلافه تر بود ، دستش و توی موهاش کرد و توی همون حالت گفت : اهه چقد سوال میپرسی ، وقتی ماشینش و پرت میکردی ته دره نگران مادر من بودی ؟
      با دهن باز نگاهش کرد : ماشین و انداختم ته دره ؟
      مثل آدمایی که همه چیو میدونن ولی میخوان وانمود کنن هیچی نمیدونن رفتار کرد : یه چوپان تو رو دیده همون روز همون جا ! همون ساعت با چیزی که مخفی کرده بودی ...
      _خب خب اون یارو از کجا میدونه من چه شکلیم؟
      پوزخند زد و به گوشیش اشاره کرد : برش دار
      موبایلش و برداشتم عکس صفحش من و ارغوان بودیم که دستامون به تنه درخت زده بودیم ...
      _این عکس و خونه ی ما گرفتیم چقد اون روز خوش بودیم ، میخندیدیم مثل آدمای بی غم...
      ساکت شد منم چیزی نگفتم ، فکرم پیش مامان بود و اتفاقی که قراره براش بیفته ، دوباره دفتر و از کیف بیرون اوردم
      "آروم برگشتم ببینم کیه که دیدم یه سایه افتاده رو دیوار ، از ترس بدنم به لرزه افتاد، پاهام کرخت شد ، آروم عقب گرد کردم ، صدام گرفته بود و توان جیغ زدنم نداشتم ، چشمام و بستم تا میتونستم عقبی راه رفتم ، به پله ها که رسیدم برگشتم و بدون اینکه به عقب نگاه کنم از پله ها بالا رفتم ، پاهام هنوز میلرزید در اتاق دوم و باز کردم ، چادرم و از کمد برداشتم بعد از خوندن نماز آروم شدم و دوباره روی تخت دراز کشیدم ...
      صبح که بیدار شدم همه چیز عادی بود ، دیگه نه از صدا خبری بود نه از سایه ها ؛ توی آشپرخونه رفتم و سفره کوچکی داخلش انداختم ، چایی ذغالی ریختم و با ولع مشغول خوردنش شدم ، همیشه تنهایی و دوست داشتم و حالا بهش رسیده بودم زندگی پر از آرامش!
      یه هفته به همین منوال آروم گذشت ، تازه معنای زندگی و فهمیدم ...
      ساعت نه ده صبح بود که از اتاق خارج شدم و تو باغ مشغول قدم زدن شدم ، انقد هوا خوب که دلم نمیومد برگردم ، باد به موهام میخورد و کلی حس خوب بهم تزریق میکرد توی حال خوبم سیر میکردم که در کوبیده شد
      با حالت زار و نزار در و باز کردم ، زن تقریبا میان سالی با چادر رنگی گل گلی پشت در بود ، با لبخند راهنماییش کردم داخل ... بعد از سلام و احوال پرسی ، ازم درمورد خونه و اجدادم پرسید
      _ پدربزرگت و میشناسی ؟ مادربزرگت و چطور؟
      _خدا رفتگان شمارم بیامرزه سالهاست به رحمت خدا رفتن
      روی تاپ سفید وسط باغ نشستیم
      _یادش بخیر چه روزهایی با مادر بزرگ خدا بیامرزت داشتیم و چه لعن و نفرین ها که بهش نکردیم
      _شما مامان بزرگم و از کجا میشناسین ؟ فکر نکنم بیشتر از مادرم سن داشته باشید
      بدون اینکه نگاهم کنه دستم و توی دستش فشرد :آخ مادر به فدات چشمم کف پات ، من الان هفتاد و چهار سالمه ، لعیا خانم همسر شوهر حمیرا خواهرم بود ..."
      امیر حسین زد به شونم : پیاده شو
      به اطراف نگاه کردم : ما که هنوز نرسیدیم
      از ماشین پیاده شد و در طرف من و باز کرد :گفتم پیاده شو
      بلند شدم ،کنار خیابون بودیم ...
      هنوز کنار ماشین وایساده بودم ، مثل آدم های گیج که تازه وارد یه مکان جدید شدن، به اطراف سرک کشیدم چند ماشین جلوی ما پارک کرده بودن ، پشت سرم جای تپه مانندی بود با شیب تند که اگه حواسم نبود ازش پایین افتاده بودم ... سر و صدای ماشینا ، بوق هاشون اعصابم و بهم ریخت ، دوباره از امیر حسین که به ماشین تکیه داده بود و بی توجه به من به رفت و آمد ماشینا نگاه میکرد، من جلوی ماشین بودن با صدای بلند پرسیدم : چرا اینجا وایسادیم؟جواب من همش سکوته ؟ خب الان فایده اینجا وایسادنمون چیه ؟
      نگاه سردی به من کرد ، آروم گفت :فاصله من و تو دو مترم نیست پس داد نزن ، کسی قرار بیاد باید منتظرش وایسیم
      در ماشین و باز کردم : خب ، تو وایسا من میشینم
      جوابی نداد مردد نگاش کردم ، سوار ماشین شدم ، پنج شش دقیقه ای منتظر شدیم که بالخره یک ماشین شاسی بلند سفید رنگ پشت سرمون پارک کرد ، امیر حسین آروم به سمت ماشین رفت و من توی خیالاتم به این فرد ناشناس فکر میکردم ...
      از آیینه سمت خودم ، بهشون نگاه کردم ، دختر قد بلند لاغر اندامی با مانتوی مشکی تنگ و دامن مشکی به سمتم اومد ...
      بدون اینکه تکونی به خودن بدم منتظرش شدم ، دختر صندلی جلو نشست و امیر حسین سوار ماشین اون شد ...
      به صورت دختر خیره شدم ، خیلی آشنا بود ... چشماش قرمز و لبهاش خشک شده بود
      _من شما رو میشناسم ؟
      پوز خند زد و با بغض گفت : من دختر خاله ی ارغوانم ، ستایش
      تو چهرش دقیق شدم ،موهای بوری که کج روی صورتش ریخته بود ، چشمهای نسبتا درشت و عسلی ، بینی گوشتی و لبهای قلوه ای ...
      _سلام ستایش خانوم
      بغض کرده بود و با حالت زاری سرش و تکون داد
      _میدونم شما چقد ارغوان و دوست داشتی درست مثل من ! اون شما رو مثل خواهرش میدونست ... همیشه میگفت امیر از خارج برگرده با دیدن دختر خاله ای با کمالات ستایش به دختره دیگه ای نگاهم نمیکنه ...

    5. Top | #35
      singel آنلاین نیست.
      50
      0

      عنوان کاربر
      Member
      تاریخ عضویت
      Oct 2016
      شماره عضویت
      84
      تشکر ها
      0
      تشکر شده 15 بار در 10 ارسال.
      پوز خند زد ، بعد از نگاه کوتاهی به من از روی تمسخر گفت : مسخرست ...ارغوان چشم دیدن من و نداشت چه برسه به اینکه این اراجیف و سر هم کنه ...من ارغوان و دوست داشتم حالا هم از طرف مادرش مامور شدم برگردونمش
      با تعجب نگاش کردم
      ماشین و روشن کرد و راه افتاد ، گفتم : کجا برگردونیش ؟مگه ارغوان زندست که برگرده ؟
      اخم کرد : زنگ زدم به امیر گفت چه بلایی سر ارغوان اومده ، نمیدونی تا اینجا چه جوری روندم با چه حالی ...
      صداش و بلند تر کرد و با مشت به فرمون ضربه زد : اه لعنت به تو لعنت به طرز تفکرات احمقانت ...
      متعجب پرسیدم : من ؟ مگه من چی کار کردم ؟
      سرعت ماشین و بیشتر کرد و به صندلی قهوه ای رنگ ماشین تکیه داد :تا وقتی میرسونمت خونتون ساکت باش ، امیر حسین برگشت گندی که تو زدی درست کنه ، فکر احمقانه ی این دانشگاه پرت ...
      ساکت شدم ، حرفی برای گفتن نداشتم...
      بی توجه به محیط اطرافم چشمام و بستم و خوابیدم ...
      با صدای ستایش ، چشمام و آهسته باز کردم ، دم خونمون بودیم ، همون خونه ای تمام آرامشم توش جا مونده بود ...
      ستایش با چشمای خیس و دماغی که هی بالا میکشید گفت : پیاده شو ، مادر بزرگ منتظره ...
      لبخند تلخی زدم ، از ماشین پیاده شدم ، نمیدونستم چقد خوابیدم اما خستگی این روز تلخ و سخت و از وجودم بیرون کرده بود ...
      مادر جون با چادر گل گلی کنار در وایساده بود و با خنده به منی که از خستگی توان باز کردن صندوق عقب و نداشتم نگاه میکرد ...
      ستایش صندوق و باز کرد و چمدونم و با وجود سنگینی بیش از حدش بیرون اوردم ...
      بدون خدافظی به سمت مادر جون رفتم و محکم بغلش کردم ،با محبت دستی به روسریم کشید و گفت : مادر فدات شه ، فکر کردم تو هم مثل مادرت فراموشکار شدی، پس ارغوان کجاست
      لبخند روی لبم ماسید ...از خودم جداش کردم و با بی حوصلگی گفتم: فعلا بیام تو تا بعد
      مادر جون که انگار مضطرب شده بود گفت : من میرم با خانومی که اوردتت خدافظی کنم تو برو داخل
      زیر لب باشه ای گفتم و وارد خونه شدم ...
      گل های یاس و بوی خوبشون غرق آرامشم کرد ،خوشحال بودم الان توی خونمونم اما بدون ارغوان ، هیجی مثل سابق نبود انگار یه تکه از وجودم و کنده بودن و من و توبگی برزخ زندگی رها کردن
      آه سردی کشیدم و به سمت پله ها رفتم ، بعد از چهار پله میرسید به خونمون، پنجره بزرگی بین دو طرف خونه سفید رنگ بود ، از در مشکی داخل شدم ، با دیدن بابا کنار در و اخم غلیظ رو پیشونیش چند ثانیه مکث کردم ، بعد پریدم بغلش ...
      اشک از صورتم ریخت و اسم ارغوان و زمزمه کردم
      _بابا دیدی ارغوان نیست ، دیدی من باعث شدم بمیره ، همش تقصیره منه ..
      من و توی آغوش گرمش فشرد و مثل آدمایی که همه چیو از قبل میدونن گفت : تقصیر تو نبود ، تقصیر من بود دخترم ..منی که نمیخواستم تو از پیشم بری مثل مادرت اما تو با اصرارای بی جات باعث شدی بفرستمت جایی که توش گلشید و از دست دادم ، اون روز که جلوم وایسادی و گفتی میخوام برم دانشگاه خارج از شهر ، نمیخوام انقد وابستت باشم بابا ، یادته ؟
      چشمام خیس بود ، از بغلش جدا شدم و با لرز خفیفی که بین جمجمم بود گفتم : حق با شماست بابا من اشتباه کردم ...
      بدون حرف اضافه ای به چهره بابا نگاه کردم ،با نگرانی بهم نگاه میکرد و دم نمیزد ... غمی که توی چشمای مشکیش مثل اشک خشک شده بود و حس میکردم ، بابا هم مقصر بود ، ما مقصر مرگ یه دختر جوون شدیم ...
      به سمت اتاقم رفتم ، از کنار مبل هایی که گرد دور میز چیده شده بودن رد شدم ، به اتاقم رسیدم ، در سفیدش بسته بود ، در و باز کردم با دیدن کسی که روی صندلیم نشسته بود شوکه شدم ... ارغوان روی صندلی کنار میز خاکستریم نشسته بود و با صندلی می چرخید ، تا من و دید شروع کرد به قهقه زدن ... کنار در ولو شدم ، فکر می کردم برگردم خونه دیگه از این خبرا نیست اما اشتباه میکردم ،اون دست بردار نبود ...
      چرخش صندلی هنوز ادامه داشت ، آروم چرخید تا بالخره متوقف شد ؛ دیگه ارغوان روش نبود ، از چارچوب در فاصله گرفتم و وارد اتاق شدم ، همه چیزش مرتب بود مثل قبل ، تخت خاکستریم با پتوی سورمه ای مرتب بود ، پنجره اتاق با پرده کرکره ای سورمه کنار تختم بود ...
      کمد لباس ها هم کنار در اتاق بود ،میز و صندلی هم روبروی اون ...
      کیفی که هنوز توی دستم بود و روی تخت انداختم ،خودم هم به سمت تخت هجوم بردم و دراز کشیدم ...
      سرم و روی بالش گذاشتم ، از داخل کیفم دفترچه رو برداشتم "زن همچنان حرف میزد و من به زن دوم آقاجون فکر میکردم ، مگه می شد پدربزرگ من که عاشق مامان لعیا بود ، زن دیگه ای داشته باشه ؛ رو به زن گفتم : حاج خانوم ، درمورد زن دوم آقاجون بیشتر توضیح میدید، واقعا کنجکاو شدم درموردشون بدونم
      لبش و با زبون تر کرد و گفت : حمیرا خواهر بزرگم بود ، دختر خوشگلی که از بدو تولد همه خاطرخواهش میشدن ؛ خانوم جون میگفت ، مادر نزاییده دختر به این زیبایی و نجابت ...من سن و سالی نداشتم که برای حمیرا خواستگار اومد ،پسر مشدی غلوم ،علی که یک دل نه صد دل عاشق حمیرا شده بود طوری که اسم حمیرا میومد گل از گلش میشکفت ، بالخره آقاجان قبول کرد که اونا باهم ازدواج کنن ، چشمت روز بد نبینه دختر جان تا این حمیرا بخت برگشته خواست خوشحال بشه ، آقاجان گفت که میرزا،خان ده چشمش حمیرا رو گرفته ، بیچاره حمیرا و علی تو خونه بس نشسته بودن شاید میرزا و خانمش لعیا از انتخابشون پشیمون بشن ،اما نشد که نشد مجبور شدیم حمیرا رو بدیم به میرزا و دیگه حق دیدنش و نداشتیم ...بعد ها شنیدم دو تا دختر داره ، یکی نوشین و یکی دیگه نیره که وقتی لعیا خانم می اومده اون ها مجبور می شدن برن خونه خانوم جون ...
      ساکت شد ...دلم برای حمیرا سوخت چقدر سخته آدم و از کسی که دوسش داره دورش کنن و به عقد کس دیگه ای دربیارن ، گفتم : خب بعد چی این دخترا که میگید الان کجان ؟زندن ؟
      بغض کرد و از روی تاپ بلند شد و همینطور که قدم میزد گفت :بیچاره ها عاقبتشون مثل مادرشون شد ، کسی نفهمید چه جوری مردن و کی خاکشون کرده ، اصلا خاک شدن یا نه ، چون حمیرا وقتی میره خونه میرزا برای اینکه ماهیانش و بگیره از پله ها می افته و...

    6. Top | #36
      singel آنلاین نیست.
      50
      0

      عنوان کاربر
      Member
      تاریخ عضویت
      Oct 2016
      شماره عضویت
      84
      تشکر ها
      0
      تشکر شده 15 بار در 10 ارسال.
      سکوت کرد ، دوباره ازش پرسیدم :مرد ؟
      بغضش شکست و زد زیر گریه ؛ به زمین چشم دوخته بود و فقط می گفت :خانوم جان خانم جان ، حمیرای من نمرد کشتنش "
      دفترچه روی زمین انداختم و گوشیم و که با صدای وحشتناکی در حال ویبره رفتن بود از توی کیفم برداشتم
      شماره ناشناس بود ، جواب دادم : بله
      صدا:خوبید ؟
      بدون اینکه منتظر جوابی از من بمونه گفت : معلومه که نه، یه قاتل هیچ وقت آروم نمیگیره ...
      روی تخت نیم خیز شدم : شما ؟
      چند لحظه سکوت کرد و دوباره ادامه داد: یه شاهد که با چشمای خودش دید تو ماشین و ته دره انداختی
      دستم لرزید و گوشی روی زمین افتاد ، نفسم تند تند میزد تا حالا فکر می کردم امیر حسین بدون هیچ شاهدی و فقط برای ترسوندن من حرف از قتل می زنه ، به این فکر کردم که شاید اون چوپانه باشه و بخواد از من اخاذی کنه ، خم شدم و گوشی و از زمین برداشتم : دوباره بگید چی دیدین؟
      _من یه حرف و دو بار نمیگم خانوم ...دو روز مهلت داری صد میلیون پول نقد حاضر کنی تا زبون من باز نشه ، شیر فهم شد ؟
      چشمام و محکم بستم ،ترس زندان مثل خوره تو جونم افتاد ، قطع کرد و من گوشی و همچنان روی گوشم نگه داشته بودم ...
      در اتاق باز شد ، مادر جون با سینی میوه وارد شد
      گوشی و پایین اوردم و لبخند بی جونی زدم :ممنون مادر جون
      با لبخند نشست لبه ی تخت و شالم و از سرم دراورد ، با دست چروکیدش شروع به نوازش دادن موهام کرد
      _مادر قربونت بره ،بهم گفتن چی به سر ارغوان اومده مادر ؛ الهی من بمیرم این روز و نبینم که دخترم مسبب مرگ یکی بشه ، مادر چی شد که ارغوان مرد ؟ چی شد برگشتی؟آخه قربونت برم من که بهت گفتم نرو ،دختر به سن تو دو تا شکم زاییدن ،اونوقت تو میری شهرستان که چی بشه دانشگاه بری ! دانشگاه به چه دردت میخوره ، آخه دخترم ببین چی به روز خودت و اون بخت برگشته اوردی ، فامیلشون می گفت قرار بوده ازدواج کنه
      از چشمم اشک میریخت و توان جمع کردنش و نداشتم ، به روزی فکر کردم که با بابا سر رفتن یا نرفتن دعوامون شد ، همون روز که بابا قلبش و گرفت و گفت :برو هر غلطی میخوای بکنی بکن ، هر جایی میخوای بری برو !
      ولی من این حرف و نشون به کرسی نشوندن حرف خودم دونستم و راهی جایی شدم که تهش به ترکستان میرسید ؛ یادمه به بابا گفتم : آخه پدر من ، تا کی میخوای قدیمی فکر کنی ؟ چرا نمی فهمی من نوزده سالمه بزرگ شدم می تونم بد و از خوب تشخیص بدم انقد من و محدود نکن ، اصلا ارغوانم اونجا قبول شده با هم میریم که تنها نباشم
      انقد اون شب بحث کردیم که آخر بابا از رو رفت ! یه وقتایی فکر می کنیم خیلی بزرگ شدیم انقدر بزرگ که همه اشتباه میکنن و ما راه درست و می ریم ...
      مادر جون خیار و خرد کرد و مثل مادرا توی دهنم گذاشت
      _مادر جون
      با مهربونی گفت:جانم
      سینی میوه رو از جلوش برداشتم و روی پاش دراز کشیدم : هیچ وقت نذاشتی طعم بی مادری و حس کنم اما من خیلی بدم ؛ همیشه بی فکر تصمیم و حالا این شد نتیجش ، یه سوال دارم خواهش میکنم جوابم و درست بده
      مادرم اینجا مرد یا تو خونه باغ
      دست از نوازش موهام برداشت و زیر سرم و خالی کرد
      _معلومه که پیش تو مرد
      _خواهش میکنم،جون من راستشو بگید
      صورتش گرفته شد : می خوای بدونی مادرت دیوانه شد و اخر توی دیوونه خونه مرد ؟
      حق با امیر حسین بود و من چقدر احمقانه به چیزی که به خودم میگفتم باور داشتم ؛
      با صدای بسته شدن در از بهت بیرون اومدم ، دلم می خواست روی زمین بشینم و زار بزنم، بی دلیل ! انقد حالم گرفته بود که متوجه گیر کردن مانتوم به لبه ی تخت نشدم و خواستم از روی تخت بلند شم و سمت میزم برم ، میزی چند دقیقه پیش ارغوان و روی اون دیده بودم ...
      نیم خیز شدم ،با صدای جر خوردن مانتو به عقب برگشتم ، یکی از پشت پنجره به من نگاه می کرد ، اون دست بردار نبود ...
      مانتوم و در اوردم و به سمت در اتاق رفتم ،در و باز کردم و بی توجه بهش در و محکم بستم ، از پله ها پایین رفتم انقد تند از پله های عریض به سمت حال می دویدم که به نفس نفس افتادم ...
      با دیدن بابا روی کاناپه قرمز رنگ و روزنامه ای که دستش گرفته بود بی اختیار بغض کردم و روبروش وایسادم ...
      روزنامه رو روی عسلی نسکافه ای رنگی که با دیوار ها ست شده بود وکنار کاناپه بود گذاشت،این بار لباس مشکی پوشیده بود نگاه سرسری به تیشرت صورتی من انداخت و گفت : داریم می ریم خونه ی مادر ارغوان بهتر نیست لباس بهتری بپوشی ؟
      دیگه نمی خواستم تنها به اون اتاق برگردم ، نگاه ملتمسانه ای بهش کردم و گفتم : میشه تا دم در اتاق باهام بیاید.
      پوز خند زد و بلند شد ، با کفش چرم مشکیش جلو تر از من به راه افتاد ،هنوزم جای تعجب داشت این همون مردیه که عاشق مادرم بود ، اگه مامان اونجا مرده پس چرا منم فرستاد؟ این سوال مثل خوره به جونم افتاده بود ، روم نمی شد بپرسم شاید ناراحت شه...
      به اتاقم که تنها اتاق بالا بود رسیدیم ، در اتاق و باز کرد و گفت : من اینجا منتظرتم زود بیا
      لبخند زدم و وارد اتاق شدم ، پشت در اتاق نگاه کردم کسی نبود ،پرده کرکره ای پایین بود ، در اتاق و بستم و سمت کمد خاکستری رفتم ، کمد به تنهایی تمام دیوار سمت چپ اتاق و گرفته بود ، دنبال مانتو مشکی بودم ، بعد از پوشیدن مانتو مشکی ضخیم که نیازی به لباس گرم نداشت ، شلوار دم پا مشکی و روسری بلند به همون رنگ برداشتم ؛ در کمد و باز باز گذاشتم و از اتاق خارج شدم ...

      ****
      ماشین امیر حسین کنار آپارتمان پارک شده بود اما خبری از ماشین ستایش که اون با خودش برده نبود ، از ماشین پیاده شدم ، کنار بابا قدم برمی داشتم ، زنگ و زدم ، صدای ستایش بود که می گفت :کیه ؟
      با نشون دادن خودم داخل آیفن در و باز کرد ؛ به در خونشون که رسیدم صدای جیغ و داد زهرا خانوم میومد ، ناخداگاه منم گریم گرفت واز در نیمه باز وارد شدم ، بابا پشت سرم اومد و در و بست ..
      زهرا خانوم روی مبل نشسته بود ، چشمای قهوه ای سوختش قرمز شده بود ، به بابا نگاه کردم که برم پیش زهرا خانوم یا نه سرش و تکون داد، آروم به سمتش رفتم ، از روی مبل بلند شد ، چشماش از حدقه بیرون زده بود ، دستاش می لرزید و لب هاش خشک تر از همیشه بود ، تا نزدیکش شدم ،دستش و بالا برد و خوابوند تو گوشم ، دستش درد نداشت اما برای منی که تا حالا از گل کمتر ازش نشنیدم بودم خیلی سخت بود ؛ دوباره اشکم دراومد و جلوی پاش زانو زدم

    7. Top | #37
      singel آنلاین نیست.
      50
      0

      عنوان کاربر
      Member
      تاریخ عضویت
      Oct 2016
      شماره عضویت
      84
      تشکر ها
      0
      تشکر شده 15 بار در 10 ارسال.
      _زهرا خانوم ،ببخشید ..شرمنده که نتونستم از تک دخترت مراقبت کنم ، شرمنده که زندگی اون و به خاطر حماقت خودم خراب کردم ... ببخشید من من ارغوان و مثل خواهر نداشتم دوست داشتم ، اگه شما دخترتون و از دست دادین من دوستم و خواهرم و معلم و از دست دادم ...
      بغض جلوی حرف زدنم و گرفت ، با صدا نفس می کشیدم، اشکام روی صورتم ریخت ، زهرا خانوم دستش و به سمتم دراز کرد ، دستش و گرفتم و بلند شدم ، تمام صورتش خیس بود ، لبخند تلخی زد و گفت : تو مادرت و از دست دادی وقتی خیلی کوچیک بودی ،به خاطرش گریه کردی خیلی ...اما فرق بین درد من و در تو ، می دونی وقتی بچت بمیره پاره جیگرت بره سفر و دیگه برنگرده ینی چی ؟ من دیگه امیدی به این زندگی ندارم ، امیر گفته دختر خوشگلن تو اون ماشین سوخته ؛ ینی تو حتی گریه کردن سر خاکشم ازم گرفتی ...
      جمجم می لرزید ، نفس کم اورده بودم ، مقصر اصلی مرگ اون من بودم و انکار می کردم ...
      صدای باز شدن در هممون و از حال و هوای عذا در اورد ، امیر حسین با حال زاری کنار چارچوب در وایساده بود ، بابا که روی مبل سالن اول نشسته بود ، بلند شد و به سمت امیر رفت ، امیرحسین با دستای خونی و همون لباسای قبلی که خاکی شده بودن وارد شد ، روی پاش بند نبود ، نزدیک بود کنار در ورودی روی زمین بیفته که بابا کمکش کرد ، با ترس نگاهش کردم ، به من زل زده بود ، وقتی تونست درست وایسه بابا رو کنار زد و به سمت ما اومد ، تند تند نفس می کشیدم ، روبروم وایساد ، پوز خندی زد ، دستش و اورد بالا ، از ترس عقب عقب رفتم که به ویترین برخوردم ، با صدای بابا که گفت : تمومش کن
      دستش و روی هوا مشت کرد
      همچنان به من نگاه می کرد ، آروم بود اما این آرامش قبل از طوفان بود ، سرم و پایین انداختم که داد زد : آیینه اتاق و تو شکستی ، وسایل ارغوان و تو روی زمین پخش کردی ، تو تو تو توی اون خونه لعنتی چه غلطی می کردی که نخواستی برگردی ؟ هه حرف نمی زنی لالی ولی من به حرفت میارم ... گفتی به ارغوان زنگ زدی چه جوری زنگ زدی وقتی تکه های موبایلش روی زمین بود ؟
      دستاش و روی شیشه ویترین گذاشت ،از ترس خودم و جمع کردم ، خواستم حرف بزنم که بابا ، هولش داد کنار و با خشم به زهرا خانوم گفت : ما اومده بودیم تسلیت بگیم فقط همین ، اتفاقیه که پیش اومده، دست ما نیست که بادتقدیر ارغوان که مرگ بوده بجنگیم ، این پسرتم جمع کن دیگه دور ور دخترم نبینمش
      زهرا خانوم روسریه زرشکیش و محکم کرد : خیلی خوب ادای آدمای بی گ*ن*ا*ه درمیارین ، انگار نه انگار مقصر این اتفاقا دنیز نیست خود شمایید که دو تا دختر جوونا و فرستادید یه جای ناامن
      بابا دستم وگرفت و گفت :می تونستید نزارید دخترتون! بیاد و به سمت در من و کشید
      صدای امیر حسین متوقفمون کرد :تو زندان می بینمتون ، شاهد دارم که دنیز اون جا بوده ، امشب خوب بخواب دختر جون چون فردا باید بری گوشه زندون

    8. Top | #38
      singel آنلاین نیست.
      50
      0

      عنوان کاربر
      Member
      تاریخ عضویت
      Oct 2016
      شماره عضویت
      84
      تشکر ها
      0
      تشکر شده 15 بار در 10 ارسال.
      توی ماشین نشسته بودم و انگشتای دستم و با حرص می شکوندم ، دلم یه خواب طولانی می خواست ، از یه طرف دلم برای زهرا خانوم می سوخت که داغ ارغوان چقدر شکسته ترش کرده و از طرف دیگه برای خودم که اگه سر این قرار لعنتی نمی اومدم بهتر بود یا الان که اومدم ، چند بار روی فرمون ماشین مشت کوبیدم ، از آیینه جلو ماشین نگاهی به چمدون سورمه ای پر از پول انداختم ، حیف این پول ها که به هزار جون کردن از مادر جون گرفته بودم ، بیست دقیقه ای می شد که داخل ماشین نشسته بودم و به عبور ماشین های اطراف نگاه می کردم ؛ عجیب بود که این به اصطلاح شاهد وسط خیابون با من قرار گذاشته ، از دیشب که برام آدرس و پیامک کرد ، چشم روی هم نذاشتم سرم و روی فرمون گذاشتم که کسی با دست به پنجره زد ، سرم و بلند کردم و به آدم آشنای روبروم خیره شدم ، در ماشین و باز کرد ؛ روی صندلی وا رفتم ،امیر حسین بود پشت سرش یه ماشین پلیس متوقف شده بود ؛ یکی از مامورا کنار امیر حسین اومد و کارتشو نشون داد ، مثل عقب افتاده ها فقط با دهان باز نگاهشون می کردم ،مامور گفت
      _خانوم با مدارکتون از ماشین پیاده بشید
      با دستای لرزون داشبورد و باز کردم و مدارک و که همش به نام پدرم بود دراوردم ؛ از ماشین پیاده شدم و به مامور که با لباس فرم جلوم ایستاده بود دادم ، نگاهی از نفرت حواله امیر حسین کردم ، فکر می کردم شده به خاطر دوستی من و خواهرش دست از سرم برداره اما پسر تازه از خارج برگشته خانواده نامدار تا عامل مرگ خواهرش و پیدا نکنه دست بردار نبود ...
      مامور نگاهی به مدارک کرد و سرش و تکون داد و گفت
      _شما باید با ما بیاید
      دستم و داخل جیب پالتو زرشکیم کردم و با بی حوصلگی گفتم : چرا ؟ تو منطقه شما خوابیدن توی ماشین گناهه ؟
      امیر حسین روی ابروهاش خط انداخت و با تمسخر گفت
      _ گ*ن*ا*ه اینه که به کسی که بهت اعتماد کرده خ*ی*ا*ن*ت کنی ، می دونی که خ*ی*ا*ن*ت چیه ؟ خ*ی*ا*ن*ت فقط بین دو جنس مختلف نیست گاهی بین دو دوست گاهی بین دو دشمن اتفاق می افته و گاهی قتل میشه سرانجامش
      لال شدم مثل کسایی که فقط منتظرن اتفاقی بیفته تا اشکشون سرازیر شه و چقد بده توی این موقعیت هیچ کس نخواد علت گریت و بدونه ، بی اختیار دستای ظریفم و جلو بردم و به پایین نگاه کردم
      مامور :نیاز به دستبند نیست.
      و بعد به مرد دیگه ای اشاره کرد تا ماشین من و با خودش بیاره
      هنوز هم نمی دونستم به چه جرمی مجبور به تحمل این تحقیر بزرگم ، شایدم به "جرم بی گناهی "
      همه ی ماشینا متوقف شده بودن و من مثل برده پشت سرشون راه افتاده بودم ، صدای بوق ماشین هایی که عجله داشتند و صداهای خنده بعضی ها و فحش هایی که بدون دونستن دلیل نثارم می شد
      دوباره با نفرت نگاهش کردم ، امیر حسین پوزخند به لب کنارم راه می رفت ، با لحن گنده ای پرسیدم
      _من باهات چی کار کردم که این کار و کردی ؟
      جواب نیش خندش و با اخم دادم و ادامه دادم
      _بازی کثیفی بود ، کاش به جای این که تو یه موقعیت انجام شده قرارم بدی با مدرک و شاهد واقعی می اومدی نه صرفا به خاطر این که سر قرار اومدم ،شاید اومده بودم تا ببینم اون آدم ناکسی و که من و محکوم کرده
      انگشت اشارش و جلوی صورتم گرفت
      _حالا ببین من خودم اون آدم ناکسم که با نقشه کثیف واقعیت و ثابت کردم ، اگه بی گ*ن*ا*ه بودی هیچ وقت قاطی بازی نمی شدی ، الانم چیزی نشده فقط چهار تا سوال جوابه بی گ*ن*ا*ه باشی آزادی
      رسیدیم به ماشین پلیس ، مامور زن درب عقب و باز کرد ، نشستم ، زن هم کنارم نشست ...

    9. Top | #39
      singel آنلاین نیست.
      50
      0

      عنوان کاربر
      Member
      تاریخ عضویت
      Oct 2016
      شماره عضویت
      84
      تشکر ها
      0
      تشکر شده 15 بار در 10 ارسال.
      زن قد بلند و چادری از پشت میز فلزیش بلند شد و به سمتم اومد، نگاهی به چهره ی افسردم انداخت و گفت :
      _موبایل ، تیزی ، کمربند ، شارژر و هر چیز اضافه ای که همراهته بده به من
      گوشیم و از جیب پالتوم دراوردم و به زن دادم
      _فقط همین و دارم با یه دفترچه ، میشه اجازه بدید دفترچم و با خودم ببرم، آخه یادگار مادرمه می ترسم گم بشه
      سری به نشونه آره تکون داد و از روی میز یه دست لباس بهم داد
      جلوتر رفت و منم دنبالش راه افتادم، به یه در میله ای رسیدیم ؛ با کلید قفلش رو باز کرد و در با صدای نابه هنجاری باز شد ،به یه راهرو رسیدیم از اونم عبور کردیم صدای همهمه زن ها به پا بود ، لبم و گزیدم و رو به زن گفتم
      _خانوم ببخشید مادربزرگم نمی دونه من اومدم اینجا میشه بهش بگید تا نگرانم نشه
      لبخند مهربونی زد و گفت:
      _ما موظفیم خبر بدیم،نگران نباش
      آخرین در و باز کرد ، طرف راست راهرو اتاقک هایی بودن که درشون مثل میله بود ،کنار یکیشون ایستادیم؛ چند تا زن با چهره هایی که خشونت توش موج می زد نشسته بودن روی من زوم کرده بودن ، از ترس پشت زن قایم شدم که گفت :
      _باید بری اینجا
      از پشت سرش کنار اومدم و آسته آسته به سمت اتاق رفتم ؛ تخت های سه طبقه دور تا دور اتاق بودن و یه موکت طوسی بینشون پهن شده بود ، یکی از زن ها بلند شد و به سمتم اومد ، خواستم برگردم که در بسته شد.
      زن با قدش متوسط، هیکل مردونه ای داشت و روسری ساده ای رو از پشت بسته بود،با صدای کلفت گفت :
      _کوچولو این جا چی کار می کنی ؟
      با زبون لبم رو تر کردم و گفتم :
      ماجراش مفصله ، بیخیال
      یکی از زن ها که روی تخت پایین دراز کشیده بود گفت :
      _بیخیال، هه ! یه وقتایی دلت خیلی گرفته یه طور عجیب غریبا ،اون موقع هست که مجبور میشی کل ماجرای مفصلت و به جای گفتن بیخیال برامون بگی..
      زنی که روبروم بود به پشتش نگاه کرد و گفت :
      _ عفت زیاد حرفای فلسفی نگو ما درس نخونده ها کپ می کنیم!این بچه هنوز با محیط اینجا آشنا نیست...
      پریدم وسط حرفش و گفتم:
      _من زیاد این جا نمی مونم
      دستش رو روی شونم گذاشت و لباس و ازم گرفت ، روی تخت بالای عفت انداخت و من و روی موکت نشوند
      _آشنا داری این جا؟
      سرم و به نشونه نه تکون دادم
      _پس حالا حالا ها مهمون خودمونی
      سرم و روی زانوم گذاشتم، یعنی واقعا به جرم کار نکرده باید این جا بمونم ، اصلا با چه مدرکی من رو انداختن این جا؟
      زن دوباره زد به شونم و گفت
      _بزار با بچه ها آشنات کنم
      سرم و بالا اوردم ، اول به عفت اشاره کرد :
      _این طفلک معلم بود، از اون معلم خوبا ها ، از اونایی که شاگرد بعد از ده سال عامل موفقیتش رو دبیر ادبیاتش می دونه ؛ اما از بد حادثه یه روز با یه جوون ناکام تصادف می کنه و کارش به اینجا می رسه
      عفت بالشتش و بغل کرد و همون طور که رو به سقف خوابیده بود گفت :
      _ چند بار بگم اون شب من تنها نبودم ، یه دختره ده ،دوازده ساله رو وسط خیابون سوار کردم می گفت پدر مادرش مردن و این فلک زده با خواهرش توی شهر گم شده ، می خواستم برم دنبال خواهرش بگردم ، کلی هم باهم صحبت کردیم یهو وسط راه دیدم غیب شد،خواستم ترمز کنم که دیدم از آیینه عقب داره نگام می کنه ، رفتم ببینم عقبه یا نه که این طوری شد ...
      پوز خند زدم و گفتم:وقتی برگشتید بود ؟
      دستاش رو مشت کرد و زیر لب غرید :
      _نبود !
      زن به من نگاه کرد و با دست به عفت اشاره کرد و گفت:
      _عقل نداره ولش کن
      اون نمی دونست ولی منم مثل عفت طعم این اتفاقات عجیب و چشیدم ، عفت گفت :
      _زری خانوم همه شما دیر فهم نیستن بعضیام من رو بیگناه می دونن ؛ من مطمئنم اون دختر توی ماشین بود و یهو غیب شد ...

    کلمات کلیدی این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •