خوبید مهربون ها ؟
وای که چقدر دلم برای بودن باهاتون تنگ شده بود . خدا را شکر که باز با زحمت دوستان و مدیران قصه سرا فرصت با هم بودن برامون فراهم شده . اما مطمئنا تا همیشه ی همیشه دلمون برای نودهشتیا تنگ میشه . همین اول یه یادی بکنیم از ادمین فقید عزیز نودهشتیا و برای شادی روحش یک صلوات بفرستیم که فرصت نوشتن به خیلی ها منجمله من داد .
امیدوارم رمانمون را دوست داشته باشید و تا انتها من و خواهر عزیزم زهرا را دنبال کنید
ممنون که هستید

هفت هزار سال پیش فلات ایران

پیشگوی غریبه سه بار عصا بر زمین کوبید ،تا ده نفری که مقابلش ایستاده بودند، حواس بر او متمرکز کنند .هیچ حسی را نمیشد از میان چروک های صورت پیشگو و چهره های جوان و زیبای ده جاودان مقابلش خواند . حال انکه پیشگو نزد خود می اندیشید که چقدر فضای سیاه چادر با حضور این هفت مرد و سه زن جاودانه ، کوچک وسنگین است و نه جاودانه پیش رویش هم مضطرب و پریشان ،منتظر اهورا بودند تا از هرچه در ذهن پیشگو میگذشت ،مطلع شوند و اما اهورا برای اولین بار در عمر جاودانگی اش درمانده از خواندن افکار عجوزه ی روبرو، دچار خلائی عظیم بود .هیچ راهی برای شکستن دیوارهایی نامرئی که افکار پیزرن پیشگو را محافظت میکردند ، وجود نداشت .قدرتش به هیچ کار نمیامد . اصلا مگر ممکن بود تا امروز هیچ ذهن و فکری درمقابل نیرویش مصون نمانده بود .ترس وجودش را فرا گرفت..پس هنوز بودند انسان هایی که شامل قدرتش نمیشدند.

نگاه پیشگو روی صورت تک تک جاودان ها ،مرموز اما گنگ چرخ خورد

_ انقدر غره به نیرویتان نباشید ، هم چیز جز خدا فانی است و شما خدا نیستید .هیچ وقت فراموش نکنید شما همانقدر انسانید که زیردستان و بندگانتان

ایندرا را تحمل حرف پیرزن نیامد و شورید .عزم کرد تا گردن عجوزه بشکندو جان پیشگو رابا قدرت نگاهش بستاند و ولی انرژی او نیز تاثیری بر عجوزه نداشت .

صورت پیشگو به لبخندی از هم گشوده شد و رو به ایندرا کرد

_نیروی هیچ کدامتان بر من اثرنمیکند فرزند .تنها بر من و ان که هفت هزار سال دیگر متولد میشود .او که میتواند و مقدر شده قدرت و عمر جاودانتان را پایان بخشد .پس زود جوش نباش و گوش فرا ده ، تا از ان دخترک با شما بگویم .

ترس ده نفرشان را فرا گرفت .کسی که قدرتشان را پایان میداد.قدرت و جاودانگی را که تحفه ی اب چشمه درخشان بود و از ان ها برای مردمانشان خدایانی قدرتمند ساخته بود.

اهورا که رهبری گروه را بر عهده داشت قدم جلو گذاشت

_از کجا که ادعای تو حقیقت داشته باشد عجوزه ی پیشگو؟

نگاه پیرزن پیشگو بر صورت اهورا نشست

_من امروز با شما از اینده میگویم. میتوانید باور کنید و نیز توان ان را دارید که وقعی بران ننهید و به فراموشی بسپاریدش .مرا وظیفه ایست که انجامش خواهم داد و شاید هیچ گاه دگرم گذرم بر شما نیافتد .پس گوش فرا دهید . این جهان را خدایی تواناست .که هر قدرتی را ضد قرار داده .وضد قدرت شما دخترکی است که هفت هزار سال دیگر متولد خواهد شد . هم جسم است و هم روح .جذابیتی بی نظیرش هست که تمامی شما مردان جمع دلبسته اش میگردید و اوست را توان پس گرفتن این جاو دانگی .او میتواند جان از شما بستاند . زمانی غریب خواهد بود ان زمان .اما نه برای شما .من را توصیف ان زمان سخت است پس پیش آی فرزند تا تو را نشان دهم .

اهورا چند گام به سوی پیرزن به پیش رفت و دست پیرزن بر صورتش نشست .پلک های اهورا بر هم امدند و اهورا اینده ایی را که در انتظارشان بود و دخترک را در ثانیه ایی دید.اینده ایی که بسیارش را در ذهن خود نگاه داشت و کمی را به یارانش منتقل کرد .

تابستان سال ...139.تهران

از میان در باز اتاقم گذشتم .هنوز بعد از این مدت ،امید دیدنش تپش های قلبم را چند برابر میکرد و اضطراب سلول به سلول تنم را به ضربان میاورد. از کنار اینه گذشتم .هنوز هم گم شدن تصویرم درون قاب اینه ازارم میداد. برای دیدنش اینه ایی که اراستگی تنم را هزار باره درونش چک کنم و از زیبایی ندیده ام مطمئن شوم ،چقدر لازم بود.اگر چشمش من را نمیدید که دل من او را میدید و میخواست . آخر ارزویش من را میکشت و او بیخبر از من اشوب زده میگذشت .چطور بود که دل من هر شب بهانه اش میگرفت و اون با بهانه خواب از دلم میگذشت . برای دیدن روی ماهش، خواب ارزوی هرشبم شده بود.

از کنار در اتاق همیشه خالی لیلی گذشتم . یعنی مادر همیشه غائبم ،امشب کجا بود. مثل هر شب با ورودم به باغ صدای پارس لویی بلند شد .انگار تنها کسی که هنوز بودنم را باور داشت .همین سگ سیاه گنده بود که هنوز هر شب به حضور غائبم در باغ عکس العمل نشان میداد . پارس های هرشبش انقدر عادی شده بود که دیگر جاسم سرایدار را از خانه بیرون نکشد . بیچاره جاسم اگر روزی گذر دزد به این خانه می افتد و پارسهای لویی را به هیچ می انگاشت .